((باز من دیوانه ام ...مستم))
((من مستم ...من مستم و ميخانه پرستم ... راهم منماييد ...پايم بگشاييد ... ))
یکشنبه 27 آذر1384
من..تو...او
او .
تنها طلوع خورشید را میبیند...
من.
شب را نیز..
تو.
تنها شب را میبینی..
من.
طلوع خورشید را نیز....
نوشته شده توسط الهام
در 1:33 | لینک ثابت
•
جمعه 11 آذر1384
............................
.........
.................................................
...................................
...................................................................
............................
...............................................................................
...........................................................................
...............................................
................................................................
.................................................
ادمها همیشه چیزهایی برای نگفتن دارند......!
نوشته شده توسط الهام
در 1:21 | لینک ثابت
•
دوشنبه 7 آذر1384
زنده بودن يا زندگي کردن...؟!!!
روزي روزگاري مرد کوچکي بود.در واقع اون يه پسر بچه بيش نبود..ولي چون خيلي فکر مي کرد مي شد به اون مرد گفت!...
اون بيش از هر چيز با اينکه سنش کم بود به مردن فكر مي كرد..
اون هميشه كوچيك نموند..ولي هميشه به مردن فكر كرد...
اون هميشه مردن ادمها رو نگاه مي كرد...
تو فيلم هاي وسترن و پليسي...
تو تصادفات...
تو صفحه ي حوادث روز نامه ها...
و...
همه نمونه هاي از مردن بودند...و او همواره به مردن فكر مي كرد.
شايد!! در كنار اين فكر ها غذا هم مي خورد..ولي همه ي غذاها برايش يك مزه داشتند...
ورزش هم مي كرد.اماطرفدار نبود...
گاهي به مو سيقي هم گوش مي داد ولي هيچ موسيقي در دلش احساس خاصي ايجاد نمي كرد..
نقاشي هم مي كشيد..ولي در نقاشي هايش هيچ چيز خاصي پنهان نبود..
ولي...
ولي هيچ وقت اواز نمي خوند..!گريه نمي كرد..!زياد نمي خنديد..! خيلي عصباني نمي شد..!
اتا قش هميشه مرتب بود..!لباسهايش شسته و اتو شده..!مهم تر از همه نمره هاش كه هميشه
بيست بود..!
خلاصه با اين كارهايش در نظر مردم ايده ال بود...ولي ايده ال براي چه؟! او هنوز هم به مردن فكر مي كرد...
او رشد كرد و بزرگ شد.در بهترين دانشكاهها درس خوندو شغل خوبي دست و پا كرد .
ولي ناگهان پدر و مادرش را در يك تصادف از دست داد..او هيچ وقت برايشان گريه نكرد.چون هنوز مردن را نفهميده بودو نمي دانست چرا بايد برايشان گريه كند...
سالها بعد در حالي كه هنوز به مردن فكر مي كرد ازدواج كرد ولي هيچ وقت عاشق كسي نشد...
و سالهاي بعد تر در حالي كه ۵ تا بچه داشت به سن پيري رسيد و باز نشسته شد...
...
يك روز وقتي داشت تو خيابون قدم مي زديه گلوله به طرفش اومد...گلوله ..گلوله ي يك تفنگ بود: داغ و كشنده....
اون به گلوله گفت:چند لحظه صبر كن تا من بفهمم مردن چيست؟..
شايد مي خواست بعد از اين همه سال به يك نتيجه برسد..ولي اونقدر هول بود..فقط به ياد اين افتاد كه
زنده است و دارد زندگي مي كند...
فهميد كه نتوانسته است زندگي كند..چون نفهميده كه زنده است و زندگي و زنده بودن يعني چه؟!!!
بعد خواست به مردن فكر كند...ولي مرد.چون گلوله طاقت نياورد...
وقتي او را دفن مي كردند ديدند كه چند قطره اشك روي گونه اش است...ولي هيچ وقت نفهميدند او كي گريه كرد...!!!
روزي روزگاري مرد کوچکي بود.در واقع اون يه پسر بچه بيش نبود..ولي چون خيلي فکر مي کرد مي شد به اون مرد گفت!...
اون بيش از هر چيز با اينکه سنش کم بود به مردن فكر مي كرد..
اون هميشه كوچيك نموند..ولي هميشه به مردن فكر كرد...
اون هميشه مردن ادمها رو نگاه مي كرد...
تو فيلم هاي وسترن و پليسي...
تو تصادفات...
تو صفحه ي حوادث روز نامه ها...
و...
همه نمونه هاي از مردن بودند...و او همواره به مردن فكر مي كرد.
شايد!! در كنار اين فكر ها غذا هم مي خورد..ولي همه ي غذاها برايش يك مزه داشتند...
ورزش هم مي كرد.اماطرفدار نبود...
گاهي به مو سيقي هم گوش مي داد ولي هيچ موسيقي در دلش احساس خاصي ايجاد نمي كرد..
نقاشي هم مي كشيد..ولي در نقاشي هايش هيچ چيز خاصي پنهان نبود..
ولي...
ولي هيچ وقت اواز نمي خوند..!گريه نمي كرد..!زياد نمي خنديد..! خيلي عصباني نمي شد..!
اتا قش هميشه مرتب بود..!لباسهايش شسته و اتو شده..!مهم تر از همه نمره هاش كه هميشه
بيست بود..!
خلاصه با اين كارهايش در نظر مردم ايده ال بود...ولي ايده ال براي چه؟! او هنوز هم به مردن فكر مي كرد...
او رشد كرد و بزرگ شد.در بهترين دانشكاهها درس خوندو شغل خوبي دست و پا كرد .
ولي ناگهان پدر و مادرش را در يك تصادف از دست داد..او هيچ وقت برايشان گريه نكرد.چون هنوز مردن را نفهميده بودو نمي دانست چرا بايد برايشان گريه كند...
سالها بعد در حالي كه هنوز به مردن فكر مي كرد ازدواج كرد ولي هيچ وقت عاشق كسي نشد...
و سالهاي بعد تر در حالي كه ۵ تا بچه داشت به سن پيري رسيد و باز نشسته شد...
...
يك روز وقتي داشت تو خيابون قدم مي زديه گلوله به طرفش اومد...گلوله ..گلوله ي يك تفنگ بود: داغ و كشنده....
اون به گلوله گفت:چند لحظه صبر كن تا من بفهمم مردن چيست؟..
شايد مي خواست بعد از اين همه سال به يك نتيجه برسد..ولي اونقدر هول بود..فقط به ياد اين افتاد كه
زنده است و دارد زندگي مي كند...
فهميد كه نتوانسته است زندگي كند..چون نفهميده كه زنده است و زندگي و زنده بودن يعني چه؟!!!
بعد خواست به مردن فكر كند...ولي مرد.چون گلوله طاقت نياورد...
وقتي او را دفن مي كردند ديدند كه چند قطره اشك روي گونه اش است...ولي هيچ وقت نفهميدند او كي گريه كرد...!!!
خوشحالم که همه دوباره اینجا جمعند....
نوشته شده توسط الهام
در 2:3 | لینک ثابت
•


