تبليغاتX
((باز من دیوانه ام ...مستم))

یکشنبه 25 دی1384

دریا...

به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست

چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست..

در این ساحل که من افتاده ام خاموش..

 غمم دریا..         دلم تنهاست.......!!!

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست..!!

خروش موج با من می کند نجوا:

ـ که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت..

ـ که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...!

مرا ان دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید انکه جان خسته ام را

به ان نادیده ساحل افکنم نیست....

((فریدون مشیری))

شعر قشنگیه از استاد مشیری...ولی لین دل به دریا زدن هم دل می خواد...!!!

ولی همه ی ادمها تو زندگیشون بالاخره یه موقعی یش میاد که  اونقدر دل داشته باشن که دل به دریا بزنن........

...................................

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط الهام در 3:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 19 دی1384

زندگی...

((زندگی شوخی نیست..

با جدیت تمام زندگی خواهی کرد

مثلا درست مثل یک سنجاب..

یعنی..انگونه که بیرون از چارچوب زندگی انتظار هیچ چیز را

نداشته باشی..

یعنی تمام کارو تلاشت زندگی خواهد بود..

زندگی را ججدی خواهی گرفت

یعنی تا ان حد..تا ان درجه جدی که

مثلا دستانت بسته و پشتت به دیوار باشد..

یا اینکه با عینک بزرگ و روپوش سفیدی در ازمایشگاه

به خاطر انسانها بمیری...

ان هم وقتی که حتی صورت ان انسانها را هم ندیده ای..!!!

ان هم وقتی که هیچ کس به این کار وادارت نکرده باشد...

ان هم وقتی که می دانی زیباترین و واقعی ترین چیزها...

.....زندگیست..!!!

یعنی زندگی را انگونه جدی خواهی گرفت که مثلا

در هفتاد سالگی نهال زیتونی بکاری

ان هم نه با نیت گذاشتن میراثی برای فرزندان ات..

تنها به خاطر انکه علیرغم وحشت از مردن..

مرگ را باور نداری....

و کفه ی زندگی را سنگین تر میدانی...!!!))

 

((نا ظم حکمت))

نوشته شده توسط الهام در 3:25 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 8 دی1384

خزان...

حریق خزان بود!

همه برگ ها اتش سرخ..

همه شاخه ها شعله ی زرد..

درختان همه دود پیچان ..       

  به تاراج باد!

و برگی که می سوخت..

می ریخت..

می مرد

و جامی  -  ـسزاوار چندین هزار افرین-

که بر سنگ می خورد!

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست.

و باد غریب

عبوس از بر شاخه ها می گذشت..

و سر در پی برگ ها می گذاشت.

فضا را ..صدای غم الود برگی که فریاد می زد..

و برگی که دشنام می داد..

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد.

((و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت...

نگاهی ...که نفرین به پاییز می کرد!!!))

شب از جنگل شعله ها می گذشت..

حریق خزان بود و تاراج باد

من اهسته در دود شب رو نهفتم..

و در گوش برگی   - که خاموش خاموش می سوخت - گفتم:

مسوز این چنین گرم در خود مسوز!

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ!

که گر دست بیداد تقدیر کور..

تو را می دواند به دنبال باد.....

مرا می دواند به دنبال هیچ!!!

خوش باشین..دوستان..

نوشته شده توسط الهام در 2:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 5 دی1384

ایا؟....

روی در روی سیاهی

  ایستاده راست 

یکه و تنها تمام شب

  در کلامش نور

بر زبان اتش

بر لبش فریاد:... شمع

شعله افزون می کند گر سر به تیغش برزنند

تیرگی گم می شود چون شمع ها روشن کنند

راست..همچون شمع خواهد ایستاد ایا

روی در روی سیاهی

یک تن از این جمع؟!!!!!!!!!!!!!...

 

نوشته شده توسط الهام در 1:51 |  لینک ثابت   • 
 


www.irLearn.com