چهارشنبه 26 بهمن1384
ابر های من.........
((خانه ام ابریست.........
ابر باریدنش گرفته................................................))

دلم برای خودم تنگ شده.....خیلی وقته ندیدمش....!!!
شنبه 22 بهمن1384
ديدم..............
بارون تازه بند اومده بود..هنوز هوا سرد بود..
ولي كسي توجهي نمي كرد...بعضي ها چون گرمشون بود.... و بعضي ها هم... چون اصلا اونجا نبودن..!!!!
نگاهم داشت مي گشت....بيرقهايي بلندي كه داشتن تكون مي خوردن و اگر كمي بالاتر ميرفتن اسمون شكاف بر ميداشت.....
اروم نگاهم پايين اومد...
بين اون همه ريا...كه حال ادمو به هم ميزد...............
.....................................
لباس زيادي تنش نبود پيراهنش از زير پوليورش زده بود بيرون..از شدت سرما يك دستشو كنار بدنش محكم مشت كرده بود و با دست ديگش پايه ي چهارچرخي رو كه بلندگوها رو روش مي بردنو گرفته بود...
اروم كنار چرخ راه ميرفت..
كنارش پسر بچه يي پايه ي ديگه رو گرفته بود و پيرمردي كه براي (( حسين)) ميگفت ..اروم.. اروم و براي اونايي كه برا عزاداري اومده بودن!!!! دعا ميكرد..
فقط دمپايي داشت....
به جاش خيلي چيزاي ديگه داشت.....
در همون حالي كه داشت اروم از جلوم رد ميشد..
با دستش اشكاشو پاك كرد و باز همون پايه رو گرفت..
..ديدم....ديدم....!!!
چيزي كه گوشهام مي خواست ببينه !!..و چشمام مي خواست بشنوه..!!!
چيزي كه گوشه ي نارس عقلم طالب چشيدنش بود...!!!..............
اون رفت وسايه اش موند..
من هنوز اونجا بودم.........
....................

پنجشنبه 13 بهمن1384
چقدر گران..!!!
دشتها الودست..
در لجنزار گل لاله
نخواهد روييد
در هواي عفن اميز
پرستو به چه كارت ايد؟!!...
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در ان
نفسي تازه كنيم....
گل گندم خوبست...
گل خوبي زيباست...
اي دريغا كه همه مزرعه ي دلها را
علف كين پوشانده ست...
هيچ كس فكر نكرد..
كه در ابادي ويران شده
ديگر نان نيست...!
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند:
كه چرا سيمان نيست..!!!
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست.......
((و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست....))

ببخشيد اقا....
انسان چند؟؟!!.....
جمعه 7 بهمن1384
و دیگر هیچ.................
(( شرابی تلخ می خواهم..................
که..............................................................))



