تبليغاتX
((باز من دیوانه ام ...مستم))

دوشنبه 29 اسفند1384

بهار امده است.....

 

باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است 
 ((تو چرا سنگ شدي ؟!!
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟!!
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن ))......

 

باز كن پنجره ها را....بهار امده است...

 

این روزها همه جا شلوغه..همه که نه ..ولی یه عده تو حال و هوای نو کردن هستن....

نو کردن ظاهر....میری جلوی مغازه ها می ایستی و یکیشو پسند میکنی.بعد میری داخل و یه بار هم امتحانش میکنی تا ببینی کاملا اندازه ات هست یا نه.....

بعد هم رنگی رو که دلت میخواد انتخاب میکنی....

((خود))تو چی؟!! اونو هم نو میکنی؟!!!از کجا یه خود ی که اندازه ات باشه پیدا میکنی؟!!

پیدا کردن یه ((خود))ی که کاملا اندازه ات باشه وقت می بره..شاید ۱ ماه..۱سال..یا شاید هم یک عمر....رنگشوهم میتونی خودت انتخاب کنی...

بعضی رنگ هاش خیلی گرونند و بعضی ها خیلی ارزون........

مواظب باش تو این شلوغی همین خودی رو هم که داری از دست ندی!!.......

سال خوش..................

خودی خوش تر...................

رنگ ها بر وفق مراد.............................

((سال نو برای هممون سالی پر از شکفتن ها باشه..پر از شناخت های تازه.....قدم هایی استوارتر.... پرواز هایی بلند تر.......))

نوروز خوش.......................................................................................

نوشته شده توسط الهام در 11:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 18 اسفند1384

یادمان باشد.....

 
رفتم و برگشتم
فکر نمی کردم این قدر دلم برای اونجا تنگ بشه ... 
تو اون هوا که نفس میکشی...یک دفعه همه چی میاد جلوی چشت..همه اون روزهایی که اونجا گذروندی..همه ی سختیهاش..همه  ی خوشیهاش..
وقتی دورو برتو یه نگاه میندازی و میبینی که نه..دیگه کسی برات اشنا نیست..دیگه از اون روزا چیزی نمونده..ناخوداگاه دلت میگیره....
یعنی این قدر زود گذشت...!!حالا دیگه برا سختیهاش هم دلم تنگ میشه..!برای شب بیداریهاش...غروب های دلتنگش............
یاد فال های حافظ میفتم و شور واشتیاق شب های یلدا...
یاد شب بیداری های بی دلیل و با دلیلمون!..
یاد پاییز های قشنگی که هیچ جای دنیا نمیشه دیدش..وبرگ هایی که می تونستن هر عابری رو تو خودشون غرق کنن...
بوی بارون های بکری که انگار برای اولین بار بود رو زمین می باریدن...
و برف قشنگی که همیشه منو یاد فیلم ((سرزمین های شمالی)) مینداخت!!!..........
یاد ماه رمضون های اونجا که یه صفا و پاکی دیگه ای داشت..
یاد خنده..یاد گریه..یاد خداحافظی ها ی نخواسته...
رفتم...ولی این بار بی حضور همه ی دوستان پرتقالیم..
و چقدر به نظرم متفاوت می رسید...
جای همه خالی بود................
 
......................
 
خوب..بعضی وقتها همین چیزها باعث میشه بفهمی زندگی داره میگذره و منتظر تو نمیشینه..
ولی تو این راهی که داری میری پویایی شرطه..وگرنه اگر بخوای ساکن بمونی ..همیشه رو همون نقطه ی شروعی..
این دوران رو هم باید بذاری به حساب یه قسمت  از اون مسیر که باید طی اش کنی....این جوری دل تنگیهات قابل تحمل تره..
(گاهی اونقدر خوب سر خودمو  شیره می مالم که حتی خودم هم متوجه نمیشم..!!!!!!!)
حالا فقط می تونی بگی ((یادش بخیر)) و سرتو بالا بگیری.....
نگاهت به جلو باشه..تابلوی کاهش سرعت رو رد نکنی...!
سفر خوش...!!!
 
زندگي چيزي نيست كه از ياد من و تو برود....
 
  نمی دونم این عکس چه ربطی به نوشته داره!!!!!
ولی خیلی ازش خوشم میاد..!!!
 
نوشته شده توسط الهام در 21:59 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 4 اسفند1384

1...2...3...!

 

 

۱

۲

۳

....

چند سال گذشته؟!!...

انگشتهای دستاتو شمردی؟ کم اوردی؟می تونی انگشتهای پاهاتو هم بیاری توماجرا...!!!

بازم کم اوردی؟!!!!...........

یه نگاه کن ببین دورو بر کسی هست که بخواد انگشتاشو بهت بده!!!

هنوزم با اکراه دستشونو میارن بیرون؟!!.....

اون وقتها که با انگشتهای یه دستت میتوونستی یه دنیا رو بشماری....

تو اون دستای کوچولوت یه دنیا جا میشد....وقتی عاشق یکی بودی و سه تا ! دوستش داشتی!..

و چقدر زیاد بود این سه تا..!! و بعد ها که بزرگتر شدی با ۵ تا عاشق میشدی...!!!

و حالا چی؟!!....چند تای حالا رو میتونی مساوی اون سه تا بذاری؟

حالا چی فکر می کنی؟؟ هنوزم همه رو همونقدر دوست داری؟!!

..................

خوب چی شد؟شمردی؟چند سال تو با این ها بودی؟همین هایی که دستاشونو بیرون نیاوردن؟

مثل اینکه حسابات درست در نیومد...!!

باید کمتر میشد!!...

چی تو حساب نبود؟اون وقت هایی که غصه ی اینها رو خوردی؟؟!!!....

عیب نداره..پاشو دفترتو باز کن ببین اونجاچی نوشتی....

یادم نبود..دیگه سراغش نمیری......

دلت چی میگه؟هنوز جوونی؟؟؟!!........................

 

1..2..3..

 

 

نوشته شده توسط الهام در 5:18 |  لینک ثابت   • 
 


www.irLearn.com