دوشنبه 18 اردیبهشت1385
((...............................
سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد ...
با شب خلوت به خانه مي روم ........
گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند
خلوت شب آنها را دنبال مي كند
و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد
من او را به جاي همه بر مي گزينم
و او مي داند كه من راست مي گويم
او همه را به جاي من بر مي گزيند
و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند ...........
صداي گامهاي سكوت را مي شنوم .....
خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
.........................
سكوت گريه كرد ديشب .....
سكوت به خانه ام آمد....
سكوت سرزنشم داد.....
و سكوت ساكت ماند سرانجام ......
...............................
چشمانم را اشك پر كرده است ...................))

چهارشنبه 13 اردیبهشت1385
خاموشي.......................
((دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی بر طرح لب است...
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است....)).......................

با خودم شرط بندي كردم و بردمش..!!!!سر اين كه كي لجبازتره؟!!حالا اون هم می دونه
که همیشه حق با منه!!!
كي براي اينكه ثابت كنه حق با اون بوده كاري ميكنه كه(( خود))ش و همه تعجب كنن..!!!
خوب بالاخره بايد اين بار هم حق با من مي بود..!!!
كي سر اينكه نشون بده هميشه حق با اونه خيلي چيز ها رو زير پاش ميگذاره!!!!
و كي باز اين بار برد؟!!..
خوب معلومه..باز هم من !!!......من لجبازترم...!! من می برم...!!!
((من...!!برنده هميشگي اين شرط بنديم.......................!!!))


