پنجشنبه 25 مرداد1386
برای من....
خستگی را می تازم...دیوانه وار....
.............................
دوباره به یاد آورده ام...که
((من از تبار خورشید بوده ام........))

می خواهم پایم را
روی شن های داغ کویر بگذارم....
می دانم آنجا
ابری در انتظار من است.......
((محمد مهدی نجفی))
پ.ن: ندارد!!!
سه شنبه 9 مرداد1386
من و اين همه.......
بی بی باران نبودم...
بی بی ترانه هایت هم....
دلم که تنگ شد..چشم هایم را هم محکمتر به هم فشردم..
آسمانی هم برایم نمانده بود تا فکری برایش بکنم..
نمی دانم کجای این سال ها این همه هوا را جا گذاشته ام!..
وحالا..بي هوا..حرف مي زنم..
هواي نوشته هايم را حتي..ندارم.......
بين اين همه...........فكري براي اين خطوط نا تمام خواهم كرد.....

۱. ((۲ مرداد)) یاد ((شاملو)) افتادم.....(اگرچه چند روز ازش میگذره.دلم نیومد بی یادی ازش بگذرم ):
خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
..........
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!......
۲.پُرم از نوشتن!اگرچه دهانم مزه مرگ می دهد!!....
.........................................................................................
پ.ن: دنیا بدون عینک .. تیره و تارتر از اون چیزیه که قبلا بود!!و همه چیز نا مفهوم تر از قبل...


